Love Dreams, Tears (Loris Tjeknavorian)

Tuesday, May 13, 2008

گزنه و سبلان

در مراتع سر سبز دامنه ي سبلان سعي ميكرديم پا به پاي او راه برويم مبادا توضيحي در مورد گياهي مرتعي را ناشنيده بگذريم. او استاد دو درس مهم ما يعني اكولوژي و مرتعداري بود و با اينكه سالها از ما بزرگتر بود از اين نظر كه زاده و پرورده ي همين نواحي بود با قدرت تمام و با چابكي خاصي گام بر ميداشت. ضمن توضيحات پرمحتواي او كه هر كلمه ي آن را با گوش جان مي شنيديم و به خاطر مي سپرديم گاهي سربرگهاي گياهي را ميچيد و مثل سبزي ميخورد. زير گونه ي afghanica ي گياهي به نام علمي Urtica dioica L در ايران به نام گزنه معروف است.

گياهي با كركهاي گزنده كه با لمس كردن، همانند سرنگهايي به عنوان وسيله ي دفاعي گياه تركيباتي شامل استيل كولين ، هيستامين ، 5- هيدروكسي تريپتامين و احتمالا اسيد فرميك را در بدن تزريق ميكند و موجب احساس سوزش و مورمور شدن ميشود.

در بازيهاي كودكانه ي ما در جنگلهاي شمال اگر گزنه اي دست و پاي ما را ميگزيد چاره ي آن را مادر مرحومم ميدانست و با ماليدن سطح زيرين برگ سرخس Polypodiopsida كه به زبان مادري به آن « شوند » ميگفتند بلافاصله سوزش گزش گزنه تسكين پيدا ميكرد.



بعدها در درس گياهان دارويي در دوره ي فوق ليسانس فهميدم كه مهمترين خاصيت دارويي گزنه پايين آوردن قند خون است و احتمالا دكتر جوانشير به همين خاطر سربرگهاي لطيف اين گياه شگفت آور را ميخورده است. در همين مراتع سبلان گونه اي از گياه گون (Astragalus spp) را كه قبلا كسي آن را نديده بود و به همين خاطر نام علمي نداشت توسط پروفسور Karl Heinz Rechinger از اتريش در Flora Iranica به افتخار او Astragalus azizi نام گذاري شده است. دكتر عزيز جوانشير استاد گروه زراعت و اصلاح نباتات دانشكده ي كشاورزي دانشگاه تبريز مردي باوقار ، فرهيخته ، صبور و مهربان است. در كلاس درس او همه ي دانشجويان تمام و كمال به كلمه كلمه درسهاي شيرين او گوش ميدادند و يادداشت بر ميداشتند. كپي هايي از دست نوشته هاي من از كلاس درس اكولوژي و مرتعداري او هنوز بين دانشجويان فعلي دانشگاه تبريز و حتي دانشگاههاي ديگر براي آمادگي در كنكور فوق ليسانس دست به دست ميگردد. دكتر جوانشير كه فارغ التحصيل رشته ي جنگل و مرتع از دانشگاه مونپليه فرانسه بود پس از سالها تحقيق كه به استادي گروه رسيده بود همچنان تواضع بيمانند خود را حفظ كرده بود. چون هميشه درگير تدريس و تحقيق و تفحص بود فرصت زيادي براي گپ زدن با او و لذت بردن از كلام شيرين او نداشتيم مگر در گردشهاي علمي و كلاسهاي درس عملي در اراضي تحقيقاتي دانشكده در خلعت پوشان تبريز كه مخصوصا فرصت كوتاه تا رسيدن سرويسمان را هميشه غنيمت ميشمرديم تا با او كه معمولا به اتومبيل لاداي خود تكيه ميداد و پكهاي مداومي به سيگارش ميزد صحبتهاي دلچسبي داشته باشيم.


سال 1371 در محضر استاد از راست به چپ : رامين رافضي ، من ، پروفسور عزيز جوانشير ، محمدحسين نيكخواه ، دكتر محمدرضا شكيبا و دكتر هوشنگ آلياري

درس مرتعداري را من يك ترم زودتر از هم ترمهاي خودم يعني دانشجوهاي ورودي سال 1368 با دكتر جوانشير گذرانده بودم و چون عاشقانه كلام و لحن گفتار و روش تدريس ايشان را دوست داشتم ترم بعد هم هر وقت كه فرصت داشتم با هم ترمهاي خودم در كلاسشان مينشستم و با تمام وجود گوش ميدادم. در يكي از اين حضورهاي مجدد من، دكتر جوانشير به بهانه ي خستگي، كار تدريس قسمتي از درس مرتعداري را كه در مورد « قاب ده نقطه اي» بود به من سپرد و خود متواضعانه در گوشه اي به توضيحات من گوش داد. كاري كه لحظه به لحظه ي آن هرگز از خاطرم زدودني نيست. او نقشه هاي زيادي براي من كشيده بود كه متاسفانه هرگز از جانب من عملي نشد.
دكتر جوانشير بارها به سمت مديريت گروه زراعت و اصلاح نباتات برگزيده شد و پس از بازنشستگي در حال حاضر رياست سازمان نظام مهندسي كشاورزي آذربايجان شرقي را به عهده دارد. اميدوارم هميشه سلامت و پايدار پشتوانه ي علمي اين مرز و بوم بماند.

برج آجري و مار سرخ

جايي ميخواندم بلندترين برج آجري دنيا و بلندترين ديوار حفاظتي آجري دنيا در ايران قرار دارد. اينها را من كه نميدانستم شما چطور؟
گنبد معروف قابوس ابن وشمگير به ارتفاع 55 متر در مركز شهر گنبد كاووس بلندترين برج آجري دنياست كه قدمت آن به حدود هزار سال ميرسد. اين برج با سقف مخروطي شكل طوري ساخته شده كه پايه ي استوانه اي آن همراه با ده برجستگي بيروني هفده متر قطر دارد و ضخامت ديواره هاي آن به سه متر ميرسد.
ساخت اين برج در سال 1006 ميلادي و به دستور امير شمس المعالي قابوس ابن وشمگير بوده است. در افسانه ها آمده است كه پيكر سلطان در تابوتي شيشه اي از سقف اين مقبره آويزان بوده است. در كتيبه اي با حروف كوفي و به زبان عربي در پايين برج متني نوشته شده است كه ترجمه آن چنين است :


به نام خداوند بخشنده مهربان
اين است کاخ باشکوه
امير شمس المعالی
امير پسر امير
قابوس فرزند وشمگير
فرمان داد به ساخت آن در زمان حيات خويش
سال سيصد و نود و هفت قمری
و سال سيصد و هفتاد و پنج خورشيدي



ديوار بزرگ گرگان به طول حداقل 195 كيلومتر و به عرض 6 تا 10 متر بعد از ديوار چين وديوارسميز آلمان سومين ديوار حفاظتي دنيا و اولين ديوار آجري بلند دنيا است كه از سواحل درياي خزر شروع شده و پس از عبور از شمال گنبد كاووس به سمت شمال غرب امتداد پيدا كرده و در پشت كوه هاي پيش كمر ناپديد ميشود. اين ديوار در سال 1999 به دنبال مشكلاتي كه در ساخت سد گلستان بوجود آمد كشف شد. در فواصل متفاوتي از اين ديوار قلعه هايي ساخته شده كه دورترين فاصله ي قلعه ها 50 كيلومتر و كوتاه ترين فاصله ي آنها 10 كيلومتر است. تا كنون 40قلعه بر روي اين ديوار كشف شده كه از نظر شكل و ابعاد متفاوت بوده اما بيشتر مربع شكل هستند. ديوار بزرگ گرگان در متون قديم به نامهاي سد اسكندر ، سد انوشيروان ، سد فيروز و قزل الآن ناميده شده است و به خاطر رنگ سرخ آجرهاي آن به مار سرخ نيز معروف بوده است. دكتر كياني كه هدايت تيم باستانشناسي را به عهده داشته است معتقد است اين ديوار در دوره پارتيان همزمان با ساخت ديوار چين ساخته شده ودر زمان ساسانيان بازسازي شده است (قرون 3 تا 7 ميلادي)

Tuesday, April 15, 2008

خاطرات قيرگون من 1

اين سري از نوشته هاي من در مقابل نوشته هايي است با عنوان خاطرات نيلگون من در آدرس زير:

اتوبوس اعزام سرباز به تهران در پيچ و خم جاده پيش ميرفت و هوا در حال تاريك شدن بود. عده اي شايعه كرده بودند كه محل خدمت ما نيروي هوايي است و به همين خاطر بچه ها با روياهايي فراوان از اينكه لباس نيروي هوايي خواهند پوشيد و به دور از جبهه هاي جنگ در حوالي فرودگاه مهرآباد دو سال خدمت سربازي را خواهند گذراند، خوشحال بودند. من دومين باري بود كه به خدمت سربازي اعزام ميشدم. دفعه ي قبل ديپلم بودم و در پادگان جي تهران (گروه 33 توپخانه) آموزش ديده و همانجا به مدت حدود نه ماه خدمت كرده بودم. حدود ساعت دو بامداد اتوبوس به تهران رسيد و با سرعت از اتوبان شيخ فضل الله عبور كرد و فرودگاه مهرآباد در سمت راست ما كم كم از ديد ما خارج شد.
احساس يك دل پيچه ي غريب عذابم ميداد و نميدانستم سر از كجا در خواهيم آورد. اتوبوس از اتوبان هاي ديگري گذشت و سر انجام در شرق تهران جايي در جنوب جنگلهاي سرخه حصار به سمت دري بزرگ و آهني پيچيد. سليم ، هم كلاس من در دوره علوم آزمايشگاهي ناگهان كلماتي نامفهوم از ته حلق خود رها كرد و به سمت تابلوي كوچكي در طرف چپ اتوبوس اشاره كرد. آه از نهاد همگيمان بلند شد. آنجا پادگان امام حسن سپاه بود.


داستان اعزام به خدمت هر كسي را كه ميشنوم صحبت از اعزام شبانه است و تازه فهميده ام كه راز اين كار استفاده از تاريكي شب و ايجاد رعب و جلوگيري از هرگونه واكنشهاي ناخواسته است. ما هم چاره اي جز پياده شدن و وارد شدن به پادگان نداشتيم. پشت دروازه بزرگ، يكي از پرسنل سپاه كه هيكل قوي و ورزيده اي داشت ما را به خط كرد و با فريادهاي بلند از ما خواست كه هر چيز تيزي اعم از چاقو و يا تيغ داريم تحويل بدهيم و پس از اطمينان از پاكسازي، راه را به ما به سمت داخل پادگان نشان دادند و آن سپاهي تنومند در تاريكي شب ناپديد شد.
هوا كاملا تاريك بود و در دوردستها گاهي كور سوي چراغي ديده ميشد. همين طور كه آرام پيش ميرفتيم چشمهاي ما كم كم به تاريكي عادت ميكرد و در آن ظلمات، كم كم پيكر جواناني را ميديديم كه بر روي زمين خوابيده بودند. ساعت حدود چهار صبح بود و هوا داشت روشن ميشد و هر چه روشنتر ميشد بچه ها با دهان بازتري به همديگر نگاه ميكردند. كوچكترين كلمه اي بين بچه ها رد و بدل نميشد. همه مات و مبهوت طوري كه در كابوسي ترسناك افتاده باشند بي هدف و بي اراده و روبوت وار گام برميداشتند. با روشن شدن هوا آن خيل عظيم جمعيت در حال خواب بيدار شدند و من بي اختيار به ياد فيلمهاي آمريكايي در مورد سياه پوستان كارتن خواب افتادم. از هر منطقه اي از ايران ميشد نمايندگاني در آنجا پيدا كرد از سياهان جنوب ايران تا چشم باداميهاي تركمن و كرد و ترك و عرب. فقط يك ساز دهني كم بود و يك گيتار شكسته تا تجسم من از كارتن خوابهاي آمريكا تكميل شود.
در آن محوطه ي عظيم تنها ساختماني كه ديده ميشد سازه ي عظيم كشيده اي بود كه بعدها فهميديم پيست اسب دواني و جايگاه تماشاچيان و متعلق به خاندان پهلوي بوده است. با استيصال كامل، مغموم و ناچار در گوشه اي در كنار سكويي تكيه داديم و در افكار خودمان غرق شديم. همگي گرسنه بوديم و چيزي براي خوردن نبود. شب گذشته گروهبان همراه ما با وجود تنخواهي كه در اختيارش گذاشته بودند شام درستي به ما نداده بود. صف كشيدن ديگران ما را به سمتي كشيد كه به طبقه ي اول پيست ميرسيد و در آنجا سالني بود كه غذا ميدادند و توانستيم لقمه اي صبحانه بخوريم.
هزاران نفر جوان، در بهترين سالهاي عمرشان در اين محيط، بلاتكليف، نيروي جواني شان هرز ميرفت و ما ده روز در چنين شرايطي عمرمان سپري شد. شبها بر روي زمين ميخوابيديم و اگر شانس مي آورديم پتوهاي خاك آلود كساني را كه به جاهاي ديگر يا جبهه هاي جنگ اعزام شده بودند از محوطه پيدا ميكرديم و بر روي خودمان ميكشيديم. روزها سايه باني نداشتيم و خورشيد سوزان اواخر تيرماه تهران دست و صورتمان را كباب كرده بود. من خودم آنقدر آفتاب و هواي خشك خورده بودم كه مرتب خون دماغ ميشدم. غذا اغلب كنسرو و يا غذاهاي آماده ي ديگري بود و صبحانه تكه ناني بود با پنير و يا مرباي يك نفره. آب خنك و چاي نداشتيم و براي فرو نشاندن عطشمان روزي در گوشه اي، دور از ديد مسئولان آتش كوچكي افروختيم و با حلب روغني كه پيدا كرده بوديم آب گرم كرديم و با چاي كيسه اي به خيال خودمان چاي نوشيديم. چايي كه آب آن نجوشيده بود و قطره هاي روغن بر روي آن شناور بود.
كاري براي كشتن وقت نداشتيم و روزي با سنگهاي كوچكي شروع به بازي «يه قل دو قل» كرديم و روزهاي بعد آنقدر در اين بازي تبحر پيدا كرده بوديم كه وقتي كسي شروع به بازي ميكرد سوختن او با كرام الكاتبين بود و بقيه ميبايست سرگرمي ديگري پيدا ميكردند. پرسنل پادگان معلوم نبود كجا هستند و آمد و رفت آنها را نمي ديديم. اصلا بين آن جمعيت كسي مشخصا ديده نميشد و ارتباط آنها با ما از طريق بلندگوهايي بود كه در جاي جاي محوطه نسب شده بودند. چهره همگي مان به سمت سياهان جنوب ايران ميل پيدا كرده بود و كم كم تقسيم افراد آهنگ سريعتري ميگرفت و عاقبت ما هم با چهره هايي آفتاب سوخته و موهايي خاك آلود و بهم ريخته و لباسهايي كثيف و بدني بو گرفته با وانتي به ترمينال غرب تهران و از آنجا به محل آموزش نظاميمان در تبريز اعزام شديم.

Sunday, April 13, 2008

پيشنهاداتي در شهر

از زماني كه لندرورم را از اردبيل به تهران آورده ام پيشنهادات(!) زيادي به ما شده است. خوش تيپي او هم براي ما شده درد سر! معمولا كساني در غياب من يادداشتهايي را در پشت شيشه ي او ميگذارند و از خريد گرفته تا تعويض تاير پهن با تايرهاي معمولي و غيره پيشنهاد ميكنند. ديشب پيشنهاد جالبي را در پشت شيشه اش گذاشته بودند كه قبلا مشابه آنرا نديده بودم و آن اينكه خواسته بودند در صورت تمايل براي استفاده از او به مدت سه جلسه در صحنه ي فيلمبرداري با شماره ي تلفن همراهي تماس بگيرم. بازي در فيلم براي او پيشنهاد جالبي است به شرط اينكه به بهانه ي فيلم در جلسه ي آخر منفجرش نكنند!

مقابل هتل رامسر

Sunday, April 6, 2008

چاق يا لاغر

مدتها بود كه لاغر بودن دختر هشت ساله ام مصيبتي شده بود براي ما و هر كسي توصيه اي ميكرد. داييهاي او از كانادا و آلمان و خاله اش از انگلستان مرتب انواع و اقسام ويتامينهاي تقويت كننده را با توصيه هاي ريز و درشت براي ما ميفرستادند و ماهها كاربرد اين داروها افاقه نميكرد. تا اينكه به فكر افتاديم دكتر متخصص اطفالي بيابيم كه فوق تخصص گوارش اطفال داشته باشد تا بلكه علت اين لاغري مشخص شود. به توصيه ي اين دكتر قرار شد با آندوسكوپي از معده و روده ي دخترم نمونه برداري كنند تا مشخص شود كه محتويات روده ي او به باكتري كامپيلوباكتر ججوناي (عامل ايجاد زخم معده) آلوده است يا اينكه او مبتلا به بيماري سلياك يا عدم تحمل گلوتن در نان است. با انجام آندوسكوپي كه البته بسيار براي دخترم آزار دهنده بود مشخص شد كه او احتمالا به بيماري سلياك مبتلا است و قرار شد با روش آزمايش و خطا و خوردن نان جو و يك رژيم سفت و سخت ببينيم تاثيري در افزايش وزن مشاهده ميكنيم يا نه. گلوتن در واقع پروتئيني است كه در دانه هايي مثل گندم به وفور وجود دارد و در واقع همان چيزي است كه در آرد گندم باعث كش آمدن خمير نان و محبوس شدن گاز دي اكسيد كربن در زير خمير و درست شدن اشكال حباب شكل بر روي نان لواش ميشود كه بعضيها به طور ژنتيكي قادر به هضم اين پروتئين نيستند (چيزي مثل كساني كه قند لاكتوز شير را نميتوانند هضم كنند). دختر بينواي ما مدتها نان برنجي ميخورد و حق نداشت خوراكيهاي خوشايندي مثل بستني يا شكلات را لب بزند. گوشت گوسفند برايش سم بود و ميوه هاي مورد علاقه اش بسيار خطرناك. اما بعد از ماهها باز هم تغييري در سايز دور شكم او ملاحظه نكرديم كه نكرديم! من كه خودم به اين نتيجه رسيدم كه دكتر متخصص گوارش باسواد اصلا وجود خارجي ندارد و توصيه هاي آنها اغلب بدون اساس و معيار علمي است. در هر حال ياد جمله اي از دكتر كيمياگر (متخصص تغذيه) افتادم كه به نظر او براق بودن موها بهترين نشانه براي كفايت تغذيه و كافي بودن مواد جذب شده از روده ها است چه كودك لاغر باشد چه چاق و دختر ما به لطف خدا سالم و سرحال و خندان با موهاي براق مشغول بازي و تحصيل و خوردن شكلات و بستني و خلاصه همه ي آن چيزهايي است كه دوست دارد.
هفته ي گذشته در يكي از خيابانهاي فرعي خيابان جمهوري تهران پي جاي پارك ميگشتيم و چون خيابانها شلوغ بود در جايي بين دو در خانه اي مجبور شدم لندرورم را تا حد ممكن نزديك ديوار پارك كنم و خودم از در ديگر پياده شوم و اميدوار بودم پس از خريد از در پشتي لندرور سوار شوم چرا كه در سمت راست لندرور از داخل بوسيله ي اهرمي قفل ميشود كه از بيرون با كليد امكان باز كردنش نيست. اما پس از برگشتن ، اتومبيل ديگري كه احتمالا صاحب آن از گشتن پي جاي پارك خسته شده بود پشت لندرور من با فاصله ي بسيار كمي مقابل در اتومبيل رو آن خانه پارك كرده بود و به اين ترتيب راه را براي سوار شدن من بسته بود. چاره اي نداشتيم جز صبر كردن تا برگشتن مالك آن اتومبيل. اما ما كه نميدانستيم بازگشت او چند ساعت طول خواهد كشيد. پس از دقايقي فكري به ذهنمان رسيد و آن استفاده از لاغري دخترم و عبور دادن او از فاصله ي چند سانتيمتري باز شدگي در عقب لندرور بود كه باعث نجات ما شد و به اين ترتيب براي چندمين بار به اين نتيجه رسيديم كه لاغر بودن آنطور كه ما فكر ميكنيم بد نيست و شايد بهتر باشد خودمان هم تا همين حد لاغر شويم!

Saturday, March 15, 2008

كاوه گلستان

در سالگرد بمباران شيميايي حلبچه و روستاهاي ايران در 25 اسفند سال 1366 كوتاه سخن ، ياد و خاطره ي زنده ياد كاوه گلستان فتوژورناليست بزرگ ايران گرامي باد . او كه در آن روز ، اولين عكسهاي خبري منتشر شده در سراسر جهان را برداشته بود ، به ياد مانده هاي خود را از حلبچه ، براي Guy Dinmore از روزنامه ي فاينانشال تايمز ، همانند توقف فيلم ، بر روي فريمي از تصاوير ، توصيف نموده بود و امروز ، بعد از بيست سال ، عكسهاي به يادگار مانده از او ، زبان گوياي اوست و ناگفته ، مثنوي مثنوي ، تشريح كننده ي جنايات آن روز باقي مانده است.

او در سيزدهم فروردين 1382 ، در 51 سالگي ، در يك ميدان مين در Kifri عراق ، در حاليكه به عنوان فتوژورناليست BBC مشغول تهيه ي گزارش تصويري بود ، بدرود حيات گفت. روانش شاد.

Wednesday, March 5, 2008

قصه هاي من و بابام

پست زمين و ساگان را كه مي خوانم و نوازش ملايم تارهاي ويولون توسط ايزاك پرلمن در موسيقي متن فيلم ليست شيندلر را كه گوش ميدهم و عكسي را كه در پست سينما 22 بهمن گذارده ام ميبينم به ياد محشري كه در دشت پشت سرمان در اين عكس در روز 25/12/1366 به پا بود مي افتم. ياد همه ي عزيزاني كه پير و جوان ، كودك و نوزاد ، زن و مرد ، نظامي و غير نظامي در برابر چشمان ما پرپر ميشدند و ما به تن سرد آنها مي رسيديم. ياد دكتر عليرضا اربابي پزشك دلسوز درمانگاه سپاه و هزاران ياد ديگر از اين روز تلخ. در آن روز، بمباران شيميايي با دو گاز خردل و اعصاب بود و دو آمپول آنتاگونيست آنها يعني آتروپين و توكسوگونين آمپولهايي بودند كه ما به خاطر محدوديت زماني بدون ضد عفوني تزريق ميكرديم. آن روز هر ثانيه به اندازه ي جان چند انسان ارزش داشت و دشتي انسان ، چشم اميدشان به ما بود. اگر ميرسيديم اميدي بود به يك زندگي، فقط در حد زنده بودن و دردمند بودن. و اگر نميرسيديم شايد رهايي از دردي و رنجي تا ابديت و نگاههايي اين چنين بر روي ما خشكيده بود. ياد اين گوشه از دد منشي هاي جنايتكاران تاريخ مرا ناخودآگاه به ياد كاريكاتوري از اريش اوزر كاريكاتوريست معروف «قصه هاي من و بابام» انداخت كه مردي را در حال ... بر روي ردي از علامت فاشيسم بر روي برف نشان مي داد. و جمله ي معروف او كه گفته بود : «هيملر با روزي 80 تا 100 اعدام سعي در تداوم كارش دارد و من اين را از تنگ شدن حلقه ي دوستانم متوجه مي شوم.»



در قصه هاي من و بابام هيچ كلمه اي ديده نميشود. اين نقاشيها بسيار جذاب ، خيره كننده و با احساس ترسيم شده اند. هركس مي تواند با ديدن آنها در ذهن خود داستان سرايي كند. ضمن اينكه بچه ها هم بدون كمك والدينشان مي توانند آنها را بخوانند. بچه هاي ايران هم بر پشت جلد مجله ي پيكشان از اين قصه ها بي نصيب نبوده اند. قصه هايي سراسر عشق و اميد همراه با مهر پدر به فرزند.




اريش اوزر در سالهاي خوش بودن با پسرش كريستين اين قصه ها را تصوير كرده بود و لحظات شيرين با هم بودن آنها در تمامي عكسهايشان به وضوح پيداست. اما همه چيز با به قدرت رسيدن هيتلر تغيير كرد. اوزر كه به خاطر تحريم كاري كمتر نشريه اي تقاضاي كار او را مي پذيرفت در مجله ي هفتگي NSDAP كاريكاتورهايي با مضمون مخالفت مردم آلمان با جنگ به تصوير ميكشيد. روش انتقادي او عواقب وخيمي براي او داشت و سرانجام در 28 مارس 1944 به همراه يكي از دوستانش دستگير شد. تاريخ محاكمه ي او ششم ماه مه سال 1944 بود اما او شب قبل از روز محاكمه در 41 سالگي به زندگي خود پايان داد و آن همه عشق زندگي با كريستين 13 ساله فرو پاشيد.


هاينريش هيملر كه پس از اتمام جنگ دومين قدرت نازي بود پس از كشتار ميليونها نفر انسان بيگناه در 23 ماه مه 1945 توسط نيروهاي بريتانيا دستگير شد و قبل از هر سوال و جوابي خودكشي كرد.