Love Dreams, Tears (Loris Tjeknavorian)

Saturday, January 16, 2010

شمع های سوخته

"دنیا در جنگ" نام یک مستند 26 قسمتی در مورد جنگ جهانی دوم است. Jeremy Isaacs تهیه کننده کاربلد این سریال مستند در اولین قسمت آن، در تفسیری کوتاه از تمام قسمتهای این فیلم، در مورد یکی از تفاوتهای عمده دو جنگ جهانی اول و دوم می گوید در جنگ جهانی اول به دلیل محدودیت تجهیزات جنگی، دامنه جنگ محدود به خط مقدم جبهه جنگ بود و هر از چند گاهی خبر کشته شدن نیروهای در گیر به خانواده های آنها میرسید. در جنگ جهانی دوم وضعیت متفاوت بود. طوریکه به دلیل بمباران های مداوم شهرها مواردی پیش می آمد که نیروهای درگیر در خط مقدم جنگ گاهی خبر کشته شدن عزیزانشان را در شهرهایی واقع در عمق وطنشان می شنیدند.

در دیماه سال 1365 زمانی که شهرهای ایران زیر بمبارانهای بی امان رژیم عراق قرار داشت من در راه باز گشت به جبهه ، وضعیت کرمانشاه را دیده بودم. در آن زمان همانند هر کشور درگیر در جنگ، بیشترامکانات کشور صرف پشتیبانی جبهه و جنگ بود. خبر ساخت ادوات مربوط به خمپاره در دانشکده فنی دانشگاه تبریز در آن زمان به گوش رژیم عراق رسیده بود و سرانجام در بیست و هفتمین روز دیماه همین سال کارگاه ساخت و تولید این دانشکده مورد بمباران یک فروند هواپیمای عراقی قرار گرفت و 22 نفر از دانشجویان و استادهای این دانشکده به شهادت رسیدند. در همین بمباران سر در ورودی دانشکده کشاورزی دانشگاه تبریز نیز به اشتباه مورد هدف قرار گرفت و از بین رفت. در بهمن ماه سال 1386 پس از بیست و یک سال از گذشت این واقعه خونین، موزه ای به یاد شهدای آن روز در محل کارگاه ساخت و تولید دانشکده فنی بنا شد و ضمن بازسازی حال و هوای آن روز، تندیس یادمان شهدا، در آن نصب گردید. در سالگرد این روز دلخراش یاد و خاطره تمام شهدای دانشگاه تبریز گرامی باد.

Monday, January 11, 2010

خاطرات قیرگون من 4

این روزها به گفته خبرگزاری ها سرمای طاقت فرسایی سراسر اروپا و آمریکا را فراگرفته است . سرمایی که این روزها ما در ایران کمتر شاهد آن هستیم. چند شب پیش فیلم مستندی از شبکه آموزش در مورد راه های مقابله با سرما پخش می شد که خیلی برای من جالب بود. از جمله اینکه یکی از راههای فرار از سرما که در این برنامه توصیه می شد ساختن گودالی در برف و اقامت شبانه در آن بود که اختلاف دمایی تا ده درجه را با محیط بیرون تضمین می کند. یاد دیماه سال 1367 افتادم ، زمانیکه در آزمایشگاه بیمارستان پارس آباد مغان شاغل بودم و معمولا آخر هفته ها اگر آنکال آزمایشگاه نبودم به منزل پدریمان در اردبیل برمی گشتم.
در یکی از این مسافرتهای چهار ساعته بین پارس آباد و اردبیل تصمیم گرفته بودم با یکی از آمبولانسهایمان همسفر جمشید ، راننده جوان و سختی کشیده ی آن باشم. جمشید چند سالی راننده آمبولانس نیسان بیمارستان بود. در آن روز سرد زمستانی یخچال بانک خون بیمارستان را با کیسه های خونی که تاریخ انقضایشان نزدیک بود پر کردم و قرار بر این بود که بعد از تعویض آنها با کیسه های خون جدیدتر در پایگاه انتقال خون اردبیل روز بعد به سمت پارس آباد برگردیم. حدود ظهر از پارس آباد حرکت کردیم و در طول مسیر از شهر گرمی گذشتیم. به بخش لاری که رسیدیم ، عقربه باک بنزین مقداری بنزین را نشان می داد غافل از اینکه هر آنچه را عقربه نشان می داد آبی بود که از ذوب شدن برف بر روی بدنه آمبولانس و از راه در باک بنزین به داخل آن راه پیدا کرده بود. فاصله بخش لاری تا اردبیل حدود 40 کیلومتر بیشتر نیست و به همین خاطر ، جمشید تصمیم گرفت که باک آمبولانس را در اردبیل پر کند. هوا تازه تاریک شده بود که از روستای سمیان هم گذشتیم و حدود بیست کیلومتر بیشتر با اردبیل فاصله نداشتیم. اما دیگر بنزینی باقی نمانده بود و با کشیده شدن آب به داخل کاربوراتور ، موتور خاموش شد. تلاش جمشید برای روشن کردن موتور به جایی نرسید و نهایتاً با سرد شدن سریع موتور تمام آب کشیده شده به داخل پمپ بنزین در عرض چند دقیقه یخ بست. ما از این اتفاقات بی خبر بودیم. اتومبیلی از جاده نمی گذشت و هر نیم تا یک ساعتی که کامیونی از کنار ما عبور می کرد به فریادهای کمک و صدای آژیر آمبولانس بی اعتنا بود. هوا سوز برنده ای داشت و بسیار سرد بود. تمام تلاش ما در بکار انداختن موتور بی نتیجه ماند و چاره ای جز این نداشتیم که در داخل آمبولانس بنشینیم و منتظر بمانیم. در آن سالها هنوز استفاده از تلفن همراه امکان پذیر نشده بود و وسیله ای برای تماس گرفتن نداشتیم. کم کم سرمای محیط به داخل آمبولانس نفوذ کرده بود. کف پا و دستهای ما بی حس شده بودند و هر دو بر روی صندلی آمبولانس چمباتمه زده بودیم تا بلکه بهتر بتوانیم گرمای بدنمان را حفظ کنیم. ساعتها به همین ترتیب گذشت تا اینکه جمشید تصمیم گرفت در میان برف و بوران خود را به چراغهایی که در دوردستها سو سو می زد برساند به امید اینکه شاید چند لیتر بنزینی بتواند پیدا کند. ساعتی گذشت و هنوز از جمشید خبری نبود. من لباس گرمی به تن نداشتم و هر لحظه حمله سرما شدیدتر می شد و فشار بوران برف تکانهای شدیدی به آمبولانس می داد. کم کم از برگشتن جمشید نا امید می شدم. هزاران فکر به ذهنم خطور میکرد. برودت هوا خیلی زیاد بود و احتمال بروز هر اتفاقی دور از ذهن نبود. افکار مختلف در مغزم مرور میشد تا اینکه در میان سیاهی شب سایه های جمشید را که بر روی سفیدی برف از دور نمایان می شد دیدم. او در حالیکه شدیداً احساس سرما می کرد ، دست پر از راه رسید اما چون از یخ بستن پمپ بنزین خبر نداشتیم باز هم موتور روشن نشد. این آخرین فکر ما هم با شکست مواجه شده بود. دو باره دقایقی ناامیدانه گذشت تا اینکه فکر جالبی به سر جمشید زد. او زیر آمبولانس دراز کشید و بنزین را دوباره از باک خالی کرد. بعد با تکه شیلنگی ، گالن محتوی بنزین را با یک اختلاف ارتفاع مختصر مستقیماً به کاربوراتور وصل کرد. به این ترتیب پمپ بنزین از مسیر جریان بنزین حذف شد. با چند بار استارت زدن ، موتور شروع به کار کرد و با در موتور نیمه باز و ریپ زدن مداوم که یک دنیا برای ما ارزش داشت مسیر بیست کیلومتری تا اردبیل در مدت حدود یک ساعت طی شد. با رسیدن به پمپ بنزین ورودی اردبیل و گرم شدن موتور ، یخ پمپ بنزین هم باز شده بود و با پرکردن باک و اتصال پمپ بنزین ، موتور به روال عادی خود شروع به کار کرد و ما به منزل رسیدیم. در حالیکه هنوز در کنار بخاری ، بی حسی دست و پاهایم از بین نرفته بود ، اخبار ساعت ده و نیم تلویزیون ، سرمای اردبیل را 28 درجه زیر صفر اعلام کرد!

حوالی روستای سمیان (عکس از عزیز نامور)

Sunday, November 22, 2009

ارتباط ایرانی

وقتی که داریوش هخامنشی مصر را در قرن پنجم پیش از میلاد مسیح تصرف کرد ، به دلیل اهمیت راه دریایی میان مصر و ایران دستور ساخت آبراهی میان دریای سرخ و دریای مدیترانه را از راه نیل در اواخر سدهٔ ششم پیش از میلاد داد تا کشتی‌های ایرانی بتوانند به راحتی از آن عبور کنند. سرپرستی ساخت این آبراه را مهندس «ارتاخه» از مهندسان ایرانی عصر هخامنشی به عهده داشت. با این حال آبراهی که داریوش در آن زمان حفر کرد با آبراه کنونی که در سال ۱۸۶۹ میلادی حفر شد، اختلاف‌هایی دارد. به یادبود این کار بزرگ جهانی که به دستور داریوش انجام شده بود، لوحی سنگی با خطوط میخی پارسی، عیلامی، بابلی و مصری در آنجا نصب گردید:

« منم داریوش، شاه شاهان، شاه کشورهایی که در آنها تمام نژادها مسکون است. شاه این سرزمین بزرگ تا آن دورها، پسر ویشتاسب هخامنشی... من پارسی هستم و به همراهی پارسیان مصر را گرفتم، امر کردم این کانال را بکنند از «پی‌رو» نیل که از مصر جاری است تا دریایی که از پارس بدان روند. این آبراه کنده شد چنانکه فرمان دادم و کشتی‌ها از مصر بوسیله این کانال به‌سوی ایران روانه شدند چنانکه اراده من بود. »

Marshall Mcluhan نظریه پرداز مشهور آمریکایی در زمینه ارتباطات ، تاریخ را به سه عرصه ارتباطی شفاهی (شنیداری)، گوتنبرگی (چاپ) و مارکونی (رسانه های الکتریکی) تقسیم بندی کرده و می گوید هرکدام از این عرصه ها در هر کشور و ملتی رخ داده است و تحولات عمیق و ساختاری بر نظام و فرهنگ آن جامعه ایجاد کرده است. او در ادامه ی توصیف جهان مارکونی در پیش بینی ژول ورنی خود به فرضیه دهکده جهانی می رسد و از گسترش نامحدود ارتباطات تا رسیدن به این دهکده (جهانی شدن) و مضرات و فواید آن سخن می گوید. پیش بینی مک لوهان در شکل گیری دهکده ی جهانی پنجاه سال بعد از انتشار کتاب او به سال 1964 یعنی سال 2014 بوده است ، در حالیکه این دهکده در سال 1990 با ایجاد اولین وب سرورها و ارسال DBS به جو زمین ساخته شد. یاهو در سال 1994 شروع به کار کرد و هر روز این دهکده کوچکتر شد.
بررسی سیر این نظریه در ایران از سوی آقای دکتر مهدی محسنیان راد او را به این نتیجه رساند که فضای ایرانی دارای یک عرصه و یا سیر دیگر بین شفاهی و گوتنبرگ نیز بوده است که خود باعث نگارش کتاب ایران در چهار کهکشان ارتباطی شده است. او این عرصه جدید را به یاد دو مرد مؤثر در آن (داریوش و مانی) کهکشان دارمانی نام نهاده است. بر اساس نظریه او ایران در عصر داریوش به علت حوادث دوره کمبوجیه و وسعت بزرگ سرزمین ایران نیازمند یک سیستم ارتباطی بسیار سریع و کاربردی می شود و او با ایجاد شبکه ای از برجهای مخابراتی نوری که با دو نوع آتش رنگی کار می کرده است و ابداع الفبایی 36 حرفی برای استفاده در این برجها توانسته به نوعی اولین سیستم تلگرافی تاریخ را در عصر خود در 2500 سال پیش ایجاد نموده و توانسته امپراطوری عظیم هخامنشی را برای بیش از پنجاه سال اداره کند. این سیستم عملا ایران را از فضای شفاهی فراتر برده و به جهانی جدید کشانده است. سیستمی که هیچ کشوری گذار از آن را تجربه نکرده است. آثار این سیستم هنوز در جاهایی از پاسارگاد تا دوردست ترین نقاط غربی قلمروی هخامنشی به صورت سنگهای دو سوراخه ای مشاهده میشود که در مواردی از جایگاه اصلی خود بر بلندای کوهها رها شده و در جایی پایین دست تر باقی مانده است. این سنگها در برخی نقاط ایران به دلیل بزرگی و داشتن دو سوراخ که احتمال بستن زنجیری به آنرا داده اند به اشتباه به پیل بند معروف شده اند.

قلمرو ایران در زمان داریوش هخامنشی

بر اساس تحقیقات و مدارک موجود، ایرانیان در دوره اشکانیان با ظهور مردی به نام مانی که مبدع آیینی تازه بوده که تبلیغات مذهبی و آیینی آن بر تصویر و نوشته متکی بوده است نیازمند توسعه ارتباطات می شود. پس در آن زمان نوع خاصی از چاپ به صورت ابتدایی در سرزمینی که آن زمان جزو ایران بوده شکل گرفته است.
در دوره اسلامی نیز ایران مرکز علمی و فرهنگی جهان می شود که برای ارائه این علوم و فرهنگ شبکه وسیعی از وراقان (کاغذسازان، کاغذفروشان، کتاب فروشان، صحافان، رونویسان یا تکثیرگران) به کمک صدها کتابخانه و صنعت گران دیگر که مورد حمایت شدید حاکمان بوده اند اوج تمدن و فرهنگ ایرانی و اسلامی را بنیان می نهند. اما کارهای بزرگی که به همت این وراقان صورت گرفته بود با هجومهای متعدد اقوام مختلف در طول سیصد سال به آتش کشیده شد به طوری که امروز نسخ خطی با قدمت بیشتر از هفتصد سال در ایران موجود نیست و تقریباً تمام آثار نوشتاری دوران قبل تر به همراه کتابخانه ها و دستاوردهایش بکلی نابود شده است.
دکتر محسنیان راد با نگاهی به عصر دهکده جهانی و جهانی شدن و نگاهی به مصائب و مزایا آن نظریه ای جدید به نام « بازار پیام » ( Message Bazaar ) را ارائه می دهد که در آن با توسعه بی سابقه ارتباطهای فردی عملا نوعی از ارتباط شکل می گیرد که بسیار شخصی اما گسترده است. در این بازار مشکل زبان وجود ندارد و هر فرد یک رسانه است. من و امثال من در این بازار با وبلاگ و یا وب پیجمان دستفروش و یا تک فروشی هستیم که در مقایسه با سایتی مثل سایت CNN که یک مغازه دو دهنه در بهترین جای بازار است چیز قابلداری برای عرضه نداریم. گرچه گاهی یک دستفروش و یا یک مغازه زیر پله ای ممکن است درآمد بیشتری نسبت به یک حاج آقای صاحب دو دهنه مغازه داشته باشد! در چنین بازاری تعامل به قدری شدید خواهد بود که سکوتی که سالها در ایران ما ترویج شده در آن جایی ندارد. در چنین بازاری هر کسی سکوت اختیار کند عرصه را باخته. در چنین شرایطی چگونه و چرا ارتباطات ما از آن ارتباطات در کهکشان دارمانی به این وضعیت اسفبار فعلی رسیده که در گستره جهانی ، سرعت ارتباط اینترنتی ما مایه تمسخر شده و در عین حال به فکر انواع روشهای محدود سازی این ارتباطات هستیم؟

Saturday, September 12, 2009

گویچه های سرخ

حتماً تاکنون آزمایشهای بالینی متعددی انجام داده اید و در بین آزمایشهای مختلف به صفحه مربوط به آزمایشهای خونشناسی (Hematology) برخورده اید. در این صفحه انواع سلولهای خون شامل گلبولهای سفید و سرخ و پلاکتها مورد بررسی قرار می گیرند، اما آنچه که با دید تخصصی تری گزارش می شود گلبولهای قرمز هستند که به دلیل اهمیت خاصی که در شناسایی انواع کم خونی ها و بیماریهای خونی دارند بیشتر مورد توصیف قرار می گیرند.

گلبولهای قرمز خون به دلیل شرایط خاص و وظیفه ی بخصوص و خطیری که به عهده ی آنها گزارده شده است شکل خاصی دارند (تصویر بالا) که بهترین شکل ممکن برای عبور از مویرگهای باریک در عین داشتن سطح تماس وسیع و کافی برای مبادله اکسیژن و دی اکسید کربن در ریه ها و بافتها است. این سلولهای خونی در طی مراحل ساخت خود در مغز استخوان به تدریج هسته ی خود را از دست می دهند و به همین خاطر در جریان خون ، گلبولهای قرمز نرمال فاقد هسته بوده و تنها به صورت کیسه ای ، ماده هموگلوبین را حمل می کنند. هموگلوبین همان ماده ی قرمز رنگی است که با اکسیژن و یا دی اکسیدکربن اتصال موقتی ایجاد کرده و موجب انتقال آنها بین بافتها و ریه ها می شود. اگر چنین کیسه ای برای حمل و نقل هموگلوبین وجود نداشته باشد ، به زودی هموگلوبین در کبد به بیلی روبین تبدیل شده باعث زرد شدن فرد و ایجاد مشکلات بسیاری می شود. گویچه های سرخ به دلیل نداشتن هسته که در واقع مرکز فرماندهی سلول و کنترل کننده ی بسیاری از فعالیتهای حیاتی سلول است عمر کوتاهی دارند و در عرض حدود 120 روز عمرشان به پایان می رسد. در پایان این دوره ی 120 روزه گلبولهای قرمز در گورستانشان در طحال تجزیه می شوند و به جای آنها گلبولهای جدید در مغز استخوان ساخته می شوند. در صورتی که روند تجزیه و ساخت ، طبیعی باشد تعداد گلبولها تقریبا باید ثابت بماند. گلبولهای قرمز طبیعی همچنین از نظر شکل و اندازه باید تا حدود زیادی شبیه هم باشند.
در قسمتی از برگه ی مربوط به آزمایشهای خونشناسی مواردی مربوط به شکل شناسی (Morphology) گلبولهای قرمز ذکر میشود که ارزش بالینی فراوانی در تشخیص بیماری های خونی دارند. معمولا کسی که کار بررسی شکل شناسی گلبولها را انجام می دهد شخص با تجربه ای است که لام تهیه شده از بیمار را که به روش خاصی رنگ آمیزی شده در زیر میکروسکوپ ملاحظه کرده و با دید کلی گلبولهای قرمز را مورد ارزیابی قرار می دهد. اصطلاحاتی که در این مورد بکار می روند بسته به شکل ، اندازه و رنگ گلبولها بسیار متعدد هستند که مهمترین آنها عبارتند از :

Poikilocytosis اختلاف در شکل گلبولهای قرمز
Anisocytosis اختلاف در اندازه ی گلبولهای قرمز
Hypochrome کم رنگ بودن گلبولهای قرمز
Hyperchrome پررنگ بودن گلبولهای قرمز
موارد فوق برحسب شدت مشاهده به صورت Trace یا مختصر، + ، ++ ، +++ گزارش می شوند.

مهمترین اصطلاحات مربوط به شکل و اندازه نیز عبارتند از :
Microcytosis ریز بودن گلبولهای قرمز
Macrocytosis درشت بودن گلبولهای قرمز
Target cell شبیه بودن گلبولهای قرمز به هدف تیراندازی یا Target
Teardrop cell شبیه بودن گلبولهای قرمز به قطره اشک
Ovalocyte بیضی بودن گلبولهای قرمز
موارد فوق هم برحسب شدت مشاهده به صورت Trace یا مختصر، + ، ++ ، +++ گزارش می شوند.

دستگاههایی که در بخش خونشناسی به کار می روند مستقیما قادر به تشخیص شکل شناسی گلبولهای قرمز نیستند اما شاخصهایی را اندازه گیری میکنند که با شکل شناسی گلبولها مربوط بوده ، آنها را در صورت وجود تأیید می کنند. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد :
- برحسب اینکه هموگلوبین اندازه گیری شده توسط دستگاه ، کم و شدت این کم بودن چقدر باشد Hypochrome و شدت آن تأیید میشود.
- برحسب اینکه هموگلوبین اندازه گیری شده توسط دستگاه ، زیاد و شدت این زیاد بودن چقدر باشد Hyperchrome و شدت آن تأیید میشود.
- شاخصهایی به نام MCH یا Mean Corpuscular Hemoglobin و MCHC یا Mean Corpuscular Hemoglobin Concentration بوسیله دستگاههای خونشناسی اندازه گیری میشوند که به ترتیب میزان متوسط هموگلوبین هر گلبول قرمز و میزان متوسط غلظت هموگلوبین گلبولهای قرمز را نشان میدهد و از این نظر با در نظر گرفتن اینکه مقادیر اندازه گیری شده چقدر با مقادیر طبیعی اختلاف داشته باشند ، می توان Hypochrome بودن و یا Hyperchrome بودن و شدت آنها را تأیید کرد.
- شاخصی به نام MCV یا Mean Corpuscular Volume بوسیله دستگاههای خونشناسی اندازه گیری میشود که در واقع نشان دهنده ی حجم متوسط گلبولهای قرمز بوده و برحسب اینکه مقدار آن کمتر از مقدار طبیعی باشد Microcytosis و بیشتر از مقدار طبیعی باشد Macrocytosis تأیید میشود.
- مشخصه ای به نام RDW یا Redcell Distribution Width بوسیله ی دستگاههای خونشناسی اندازه گیری می شود که در واقع درصد اختلاف اندازه ی گلبولهای قرمز را نشان میدهد. بنابراین هرچه RDW بالاتر از مقدار طبیعی باشد Anisocytosis هم شدت بیشتری دارد.
برای بیماریهای مختلف خونی ترکیب متفاوتی از مقادیر غیرنرمال آزمایشهای بالا وجود دارد که بسیار گسترده و متفاوت هستند و متخصص خونشناس به راحتی با مشاهده ی این ترکیب متفاوت مقادیر غیرنرمال پی به بیماری خاص میبرد. به عنوان نمونه در بیماری تالاسمی که نوعی کم خونی ژنتیک شایع است و برحسب شدت آن به دو دسته ی اصلی ماژور و مینور تقسیم میشود تابلوی بیماری از نظر آزمایشگاهی به صورت زیر است :
Poikilocytosis .......مثلا ++
Anisocytosis .........مثلا +
Hypochrome.........مثلا ++
Microcytosis.........مثلا ++
Targetcell.............مثلا +
هموگلوبین پایین تر از نرمال - تأیید کننده ی Hypochrome
MCH و MCHC پایین تر از نرمال - تأیید کننده ی Hypochrome
MCV پایین تر از نرمال - تأیید کننده ی Microcytosis
RDW بالاتر از نرمال - تأیید کننده ی Anisocytosis
Targetcell یکی از معروفترین اشکال قابل مشاهده در خون بیمار مبتلا به تالاسمی است.

لام تهیه شده از خون یک فرد نرمال
فلش قرمز گلبول قرمز نرمال ، فلشهای سیاه پلاکتها و فلش آبی نوعی از گلبول سفید را نشان میدهند

لام تهیه شده از یک فرد مبتلا به بیماری تالاسمی
به Hypochrome و Microcyte بودن سلولها و همچنین مشاهده سلولهای Target توجه کنید

Thursday, July 30, 2009

بودن و نبودن

یک ساعتی بود که در مسیر شهرک الهیه ی کرمانشاه راه میرفتم. هنوز خستگی راه دیروز از تنم بیرون نیامده بود و خواب و بیداری شب پیش در مسجد ترکهای کرمانشاه سیرم نکرده بود. گاهی اتومبیلی نظامی از کنارم می گذشت و من همچنان ساک بر دوش راه میرفتم. کم کم سنگینی ساکم بیشتر احساس میشد و سرمای دیمای کرمانشاه از لا به لای یقه ی اورکتم به جانم می نشست. ساعتی بعد به قرارگاهی از سپاه در شهرک الهیه رسیدم. قرارگاهی که اولین روز آمدن ما به کرمانشاه شبی را در آنجا منتظر مانده بودم تا صبح روز بعد آمبولانسی گل مالیده مرا به شیخ سله برساند. آن روز تکه ای ترکش به ابعاد یک خربزه که از بمباران همان حوالی برداشته بودند و به عنوان درگیر از آن استفاده کرده بودند با آن هیکل نخراشیده اش سخت باعث تعجب من شده بود.
باید خودم را به بیمارستان پشتیبانمان در طاق بستان می رساندم ، جایی که مجروحین جنگی را بعد از رسیدگی های اولیه و احیاناً رساندن خون و سرم و داروهای مسکن و غیره به آنجا می فرستادیم و به این ترتیب میتوانستم با یکی از آمبولانسها که مجروحی را با خود به کرمانشاه آورده بود به شیخ سله برگردم. بالاخره تویوتا لندکروزی از الهیه مرا به بیمارستان رساند. در قسمتی از محوطه بیمارستان که آمبولانسهای اعزامی از جبهه در آنجا پارک میکردند حجت یکی از شش راننده بیمارستان صحرایی مان در شیخ سله را دیدم و خوشحال بودم که وسیله ای برای باز گشت به جبهه هست. حجت راننده خوش ذوقی بود و معمولا در مسیر برای درکردن خستگی راه شعرهای پرشوری برایمان می خواند. نهارمان را که خوردیم یکی دو نفر دیگر هم آمدند تا هم سفر ما به شیخ سله باشند و می توانستیم کم کم حرکت کنیم اما شب بلند دیماه ، پیش روی ما بود و حدود پنج ساعت به سمت مرز باید پیش می رفتیم. حجت برای رفتن حرفی نداشت اما این جاده ی پنج ساعته مخصوصا از حدود شهر جوانرود به بعد بسیار نا امن بود و برای اعزام مجروح به کرمانشاه در شب ، همیشه دو وانت تویوتا لندکروز که هر کدام یک قبضه تیربار DShK ( معروف به دوشکا ) بر پشت آنها سوار بود آمبولانس را اسکورت میکردند و حتی گاهی در نقاط مشکوک ، این تیربارها بی هدف شلیک میکردند و بعد از اطمینان از گذشتن آمبولانس از خطر ، به جبهه برمی گشتند. مقرهای تأمین جاده هم که هر چند کیلومتر در طول مسیر بودند معمولا از ساعتی به بعد بدون اسکورت اجازه تردد نمی دادند. با این وجود نمی دانم چرا ما هم با حجت هم عقیده شدیم و به راه افتادیم.

کم کم هوا تاریک میشد و ما هم کم کم به قسمتهای نا امن مسیر می رسیدیم. به اولین مقر تأمین جاده که رسیدیم حجت بهانه ی کمبود آمبولانس و اینکه حتماً باید خودمان را به جبهه برسانیم و دلایلی این چنین را امتحان کرد و چون مقبول افتاد در مقرهای دیگر هم تکرار کرد. کم کم به گردنه های دره ی شهدا میرسیدیم جایی که مسیر ، بسیار پر پیچ و خم بود و در سر هر پیچ احتمال کمین و حمله زیاد بود. به یاد داشتم اولین روزی که از این مسیر با آمبولانسی دیگر گذشته بودم در جایی در اوج گردنه که بعد از آن سراشیبی شروع می شد بر روی تابلوی بزرگی نوشته بودند « اینجاست جلوتر می رود سر از بدنها » و جای تعدادی گلوله بر روی آن نقش بسته بود. از کنار این تابلو هم گذشتیم و حجت رسیده بود به شعری از حسین سرفراز:

با تو بودن هم عذابی بود ، بی تو بودن هم عذابی بود

با تو بودن
ای که در چشم تو دیدم
آسمان آبی فردای روشن
با تو بودن آبشار گیسوانت را
شعر شفاف نگاهت را
مخمل سرخ لبانت را
خوب دیدن
سیر دیدن
با تو بودن هم عذابی بود

بی تو بودن
ای شبم
تاریکی ام
ای دروغ نازنین هستیم
بی تو بودن چون غروب خسته ی پائیز
سوت بودن
کور بودن
بی تو بودن هم عذابی بود

با تو بودن ، بی تو بودن
بی تو بودن ، با تو بودن
سرگذشت روزهای رفته ام
با تو بودن هم عذابی بود
بی تو بودن هم عذابی بود

این شعر حجت مرا به سبزی بی پایان محوطه دانشگاه تبریز ، از زیر پوست شب به زیر تونل شاخ و برگ درختان زبان گنجشک دانشگاه پرتاب کرده بود.
سر انجام از آخرین پیچها و مقرهای تأمین جاده هم گذشتیم و ساعت 9 شب جایی در یکی از دره های مرزی ایران و عراق حوالی روستای جنگ زده و با خاک یکسان شده ی شیخ سله به بیمارستان زیر زمینی صحرایی مان رسیدیم و ساعتی بعد چند مجروح دلیل اجازه تردد ، آمدن و سالم رسیدن ما به بیمارستان بود.

Thursday, July 16, 2009

تکرار فاجعه

نیم ساعتی بود که سر کلاس درس فیزیولوژی گیاهان زراعی منتظر استادمان دکتر غلامحسین سرمدنیا نشسته بودیم و او هنوز نیامده بود. از او بعید بود سر ساعت در کلاس نباشد و دیر آمدن او خیلی غیر عادی بود. متأسفانه ساعتی بعد با خبر شدیم که هواپیمای حامل او در مسیر اصفهان به تهران جایی در حوالی کاشان سقوط کرده و کلیه مسافرین و خدمه هواپیما جان باخته اند. برای ما خبر بسیار ناگواری بود و میدانستیم که این خبر برای کل دنیا هم باید خبر ناگواری باشد. مرحوم دکتر سرمدنیا که استاد درس فیزیولوژی دانشگاه اصفهان بود تنها ویراستار ایرانی و دائم مجله Agronomy Journal آمریکا و سرآمدترین استاد این درس در ایران و یکی از بهترینها در دنیا بود. او هر هفته از اصفهان برای تدریس این درس به تهران می آمد و یکی از اساتید پروازی ما بود. او جنبه های بسیار مهمی از کاربرد ریاضیات در محاسبه شاخصهای فیزیولوژیک گیاهان زراعی در طول فصل رشد یافته بود که کاربرد عملی فراوانی در محاسبه این شاخصها مثل CGR ، RGR ، NAR ، LAI و تغییرات این شاخصها نسبت به یکدیگر داشت و من در نگارش پایان نامه ام با اندازه گیری خصوصیاتی از گیاه مورد بررسی ام با استفاده از این ایده ها شاخصهای فیزیولوژیک را محاسبه کرده ام. گرچه از مرحوم پروفسور سرمدنیا مقالات و کتب بسیاری به یادگار مانده است که هنوز با وجود پیشرفت علم ارزش بسیاری دارند و دانش آموختگان زیادی در محضر او کسب علم نموده اند ، فقدان او در حال حاضر معضل بزرگی است که جبران شدنی نیست. یادش گرامی باد.
دیروز صبح ساعت یازده و سی دقیقه بار دیگر فاجعه ای دیگر در سقوط هواپیماهای مسافربری ایران به وقوع پیوست و یک بار دیگر یک فروند هواپیمای توپولف متعلق به شرکت هوایی کاسپین که از تهران به مقصد ایروان در حال پرواز بود تنها 17 دقیقه پس از برخاستن از فرودگاه در حوالی قزوین سقوط کرد و 168 نفر دیگر از هم وطننان ما جان باختند. در بین این افراد ورزشکاران تیم ملی نوجوانان جودو ایران به همراه مربیهایشان هم حضور داشتند و خدا میداند که چه نخبه های دیگری هم در این بین بودند که دیگر در بین ما نیستند.

از این قبیل حوادث در طول این سالها در سقوط هواپیماهای مختلف توپولف و سی 130 و یاک و مواردی دیگر از این دست اتفاق افتاده اند و به یاد دارم که من هم بارها در دوران اشتغال در شرکت توسعه نیشکر و صنایع جانبی با همین شرکت هواپیمایی و با همین نوع هواپیماها و به احتمال زیاد با همین هواپیمای سقوط کرده ی خاص به اهواز رفته و یا به تهران برگشته ام. « ما می توانیم » برای رفاه حال مردم هواپیمای مسافربری خوب نداشته باشیم اما تا کی این توانستنها در این جنبه نیز امنیت ما را تا این حد به خطر می اندازد!؟